تبليغاتX
ماجراهای یک زن دیوانه و بهترین شوهردنیا

ماجراهای یک زن دیوانه و بهترین شوهردنیا



 
اینو به همه دوستاهایی تقدیم میکنم که هی میان گله میکنن که تو دیگه ما رو فراموش کردی !
(یه دوست واقعی: پیدا کردنش سخته!
 ترک کردنش مشکله !
و فراموش کردنش غیر ممکنه!)
 
 
 

+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388 11:51 توسط میریام


سلام دوستای خوبم.

بیشتر شماها در جریان اسباب کشی ما هستید. خب این روزا خیلی سرم شلوغ بود و

نتونستم بیام و مطلب جدید بنویسم.

نظرات پر مهر و محبت شماها رو خوندم و خیلی خیلی معذرت میخوام که نمیتونم

بیام و جواب محبتها و لطفت شما عزیزانم رو بدم.راستش خونه جدید ما خط تلفن ثابت نداره یعنی پارسال که ثبت نام نکردن !

حالا شاید برا سال جدید ثبت نام کنن و بتونم دوباره پیش دوستای خوبم برگردم. آخه

من خیلی سرم شلوغه و نمیتونم برم کافی نت و اگه دقت کنید بیشترـ شبها می اومدم پای

کامپیوتر.  

اما با اینکه خیلی ناراحتم که دارم از پیشتون میرم خیلی هم خوشحالم که تو این مدت

یه عالمه دوست خیلی خیلی خوب پیدا کردم که واقعآ نمیتونم بشمرمشون. دلم میخواست به وبلاگ تک تکتون میومدم و بابت محبت و لطفی که بهم

داشتید ازتون تشکر میکردم ولی همین الآن مانی میاد و باقی

وسایل رو به منزل جدید میبره و کامپیوترم هم جزو آخرین وسایلی هستش که تو این خونه

مونده و احتمالآ من رو هم با همین صندلی بر میداره میبره !

میخواستم همین جا اسم تک تک دوستای خوبم رو ببرم و احساس واقعیم رو بگم و

 تشکر کنم ولی ماشاالله اینقدر تعداد شما خوبان زیاده که میترسم اسم یکیتون از قلم بیفته و

شرمنده بشم. ( بگو به جای اینکه اینقدر حرف میزدی اسم ماها رو میبردی و تشکر میکردی

بهتر بود )

باری به هر جهت دارید بی میریام میشید !         

اما هر طور شده اینقدر خودمو زمین میزنم و موهای سرم رو میکنم تا یکی دلش به رحم بیاد و بره یه خط تلفن گیر بیاره . شاید هم فردا تو روزنامه ها

خوندید که میریام جلو اداره مخابرات دست به یک عملیات انتحاری زد !

یا خودش رو به آتش کشید !

خلاصه اعتیاد اونم از نوع اینترنتی بد دردی هستش.

پیشاپیش سال جدید رو به همه شما دوستای گلم تبریک عرض میکنم و از

صمیم قلب آرزو میکنم که سال جدید سالی سرشار از آرامش و سلامتی و

لبخند و شادی و موفقیت و سربلندی برای شما و عزیزانتون باشه.

خیلی ناراحتم که نمیتونم عید بیام به وبلاگ دوستای خوبم و براتون کامنت سال نو

مبارک بگذارم ولی از همین جا به همتون میگم سال نو مبارک دوستای بسیار بسیار عزیزم. امیدوارم اونهایی که مریض داشتن مریضهاشون شفا پیدا کنن و اونایی

 که دلشون میخواسته بچه دار بشن خدا یه نی نی خوشگل و سالم بهشون بده و

اونهایی که همدیگه رو دوست داشتن مشکلاتشون حل بشه و به هم برسن و اونایی

 که به هم رسیدن ولی اختلاف دارن اختلافاتشون حل بشه و اونهایی که شغل ندارن یه کار خیلی خوب پیدا کنن و اونایی که خونه و ماشین ندارن صاحب هر دو اینها بشن و هر کسی به هر آرزوی خوبی که داره برسه و همیشه شاد و سلامت باشید.

اما من هر طور شده برمیگردم و نمیگذارم از دستم راحت بشید !

لطفآ از دوری من غصه نخورید  هر طور شده برمیگردم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 12:24 توسط میریام |


وقتی دانشجو بودم با پنج تا از دخترهای دانشجو که خیلی هم با هم صمیمی بودیم تو یه

خونه دانشجویی زندگی میکردم.شبها با هم میرفتیم مینشستیم تو تراس و چایی و میوه

میخوردیم و تا صبح حرف میزدیم.ولی از وقتی چند تا

پسر خوش تیپ و تحصیلکرده    که از جبر زمانه مجبور شده بودن با هم پیتزا

فروشی بزنن یه پیتزا فروشی جلو خونه ما افتتاح کردن آسایش ما مختل شد  چون نور تابلوی

 مغازه میفتاد تو تراس ـ ما دیگه نمیتونستیم مثل قبل راحت تو تراس بشینیم و مسخره بازی

در بیاریم.یه شب که با بچه ها تو تراس نشسته بودیم پیک موتوری پیتزا فروشی که اونم پسر

 خوشتیپی بود با دوستش که پشت سرش نشسته بود از پایین خونه ما رد میشدن ـ چون ما

رو تو تراس دیدن پایین خونه ما یه توقفی کردن و داشتن بالا رو نگاه میکردن.خیلی

عصبانی شدیم و من لیوان چاییم رو برداشتم و رو سراونا خالی کرد م! بقیه هم نتونستن جلو خنده اشون رو بگیرن و آنچنان قهقه ای زدن  dance3.gifgirl_haha.gifکه فکر کنم

 صداش تا دوتا خیابون بالاتر رفت !  البته چاییش داغ نبود ولی اصلآ فکر نمیکردیم از این ارتفاع

 نشونه گیریم درست باشه و چایی بریزه رو سرشون.و جنگ بین ما شرع شد. یه شب

اونا به ما تذکر میدادن که صدای ضبط صوتتون آسایش همه رو مختل کرده و یه شب

 هم ما به اونا میگفتیم که صدای قر و قر موتورشون خواب ما رو بهم زده و خلاصه

 چشم دیدن همدیگه رو نداشتیم. از طرفی بچه ها معمولآ نوبت نظافت کردن خونه رو

رعایت نمیکردن و گاهی زباله هامون تو خونه انباشته میشد و ۱۰ تا کیسه بزرگ زباله تو خونه

میموند و بو میگرفت !و یه شب که ما زباله ها رو گذاشتیم در خونه صبح سوپور محترم

شهرداری که یک پیر مرد ملوس غر غرو دوست داشتنی و فحش بده بود ـ هر چی از

دهنش در اومد به ما گفت که آخه شما چجوری با این همه زباله تو خونه زندگی میکنید.

من چه گناهی کردم که باید بوی این زباله ها رو تحمل کنم و البته راست هم میگفت. خلاصه

اینقدر داد و بیداد کرد که همه جمع شده بودن و پسرهای پیتزا فروشی هم تا میتونستن به ما

خندیدن !  ما تصمیم گرفتیم بعد از اون هر شب زباله ها رو بزاریم در

خونه ولی چه کنیم که حجم درسها و البته شیطنتهای ما نمیگذاشت یادمون به برنامه نظافت بیفته و یه شب که همه با هم داشتیم خونه رو تمیز میکردیم دیدیم ای داد

بیداد ! دوباره ۱۰ تا کیسه زباله  و وسایل اضافی که نمیخواستیم جمع شده و

نمیدونستیم چه کارشون کنیم. ساعت ۱۲ شب بود و پیتزا فروشی تعطیل شد و ما تصمیم

گرفتیم زباله ها رو در خونه همسایه ها تقسیم کنیم و در هر خونه یه کیسه بگذاریم تا صبح

سوپور محترم دوباره آبروی ما رو نبره ! ولی وقتی کارمون تموم شد و تمام زباله ها رو از این

سر کوچه تا اون سر کوچه تقسیم کردیم و کلی هم میخندیددیم و ذوق میکردیم و همدیگه رو

 تشویق میکردیم متوجه شدیم که یه سایه تو تاریکی تکون خورد و

زمزمه هایی به گوش رسید. خوب که دقت کردیم دیدیم که آقایون پسر کارکنان پیتزا فروشی

 جلو درب مغازشون ایستادن و با تعجب ما رو که با بلوز و شلوار مشغول تقسیم زباله بودیم

نگاه میکنن !و چون خیلی تاریک بود ما اصلآ ندیده بودیمشون.

 آخ ! مارو بگی !

رفتیم مانتو پوشیدیم و مثل آدمای گوز کنده همه زباله ها رو جمع کردیم که ببریم

 تو خونه ! ولی اونا از تعجب همونجوری بهت زده اونجا مونده بودن و بعدش هم صدای خنده

هاشون شنیده میشد که به همدیگه  میگفتن: اینا دیگه کین ؟!

مشغول جمع آوری زباله ها بودیم که از بس خوش شانس بودیم باد تندی وزید و درب خونه

بسته شد.و کسی هم تو خونه نبود که درب رو برامون باز کنه ! تا چند

 لحظه که با همون کیسه ها مثل آدمهای بهت زده روبروی درب ایستاده بودیم و انگار فکر

میکردیم ممکنه درب دلش بسوزه و خود به خود باز بشه ! بعد از چند ثانیه به همدیگه یه

نگاهی گردیم و از زور ناراحتی و در موندگی زدیم زیر خنده. آخه ساعت ۵/۱۲ شب باید چکار میکردیم ؟

یکی از دوستام که اسمش سارا بود و خیلی هم اعتماد به نفس داشت به پسرا گفت : به

جای اینکه مثل میمون به ما بخندید و بالا پایین بپرید بیایید از دیوار برید بالا و از راه

تراس وارد خونه بشید و درب رو برامون باز کنید ! و یکی از پسرای پیتزافروشی که

 مسئولشون بود اومد جلو و گفت اگه بابت بلاهایی که تو این مدت سر ما آوردین ازمون معذرت

خواهی کنید ما از تراس وارد خونه میشیم و درب رو براتون باز میکنیم. من گفتم : آره

 ؟؟؟ تو که منو مردی ! این همه عقده تو اون دل کوچولوت جمع شده بود و ما

نمیدونستیم !نخواستیم بابا ! مرد هم مردای قدیم !و ما که دل پری از اینا داشتیم

و همه چیز رو تقصیر اینا میدونستیم گفتیم امکان نداره و تصمیم بر این شد که بچه ها با

دستهاشون قلاب بگیرن تا من برم بالا و از تراس وارد خونه بشم. بچه ها قلاب گرفتن ولی

توروخدا کجا دیدین که دخترا اینجور کارها رو درست انجام بدن؟  

کفشهام رو در اوردم و پاهام رو گذاشتم کف دست بچه ها و خودم رو کشیدم بالا و بعد

روی کتفهاشون ایستادم و موفق شدم نرده فلزی تراس رو با دست بگیرم . حالا باید بچه ها با

دستهاشون کف پاهای منو به بالا هل میدادن تا بتونم خودم رو بالا بکشم و وارد تراس

بشم   همون موقع دو تا از آقایون پیتزا فروش که خیلی به دو تا از هم اتاقی های ما علاقه

داشتند اومدن جلو و گفتن : میشه شماره شما رو داشته باشیم و دوستهای

فداکارمن هم منو رو هوا ول کردن و با ناز مشغول درست کردن روسریهاشون شدن !

 و منم همینجور آویزون و مثل پاندول ساعت به این طرف و اون طرف میرفتم

و از شدت خنده سرخ شده بودم و میخواستم داد بزنم یکی منو نگه داره ولی

 نمیتونستم حرفم رو کامل بزنم و داشت مقاومتم تموم میشد که پسرا با عجله از تو مغازه یه

چهار پایه آوردن ولی قبل از اینکه چهار پایه رو به من برسونن من که در هوا معلق بود محکم

با جفت پاهام خورم توی درب بانکی که پایین خونه ما بود و و بعدش هم افتادم روی زمین و

دراز کش افتادم تو جوبی که جلوی منزلمون بود !و چشمتون رو ز بد نبینه که آژیر بانک

 به صدا در اومد! اونم چه صدایی !یک خیابون بالاتر هم یه پاسگاه بود و به محض در اومدن

صدای آژیر بانک فورآ یه ماشین گشت نیروی انتظامی سر رسید ! دوستام هم دیگه داشتن از

شدت خنده سکته میکردن که دو تا پلیس از ماشین پیاده شدن و گفتن : ایست ! دستا بالا ! خب اگه شما ساعت ۵/۱۲ شب تو اون تاریکی صدای آژیر دزدگیر بانک رو میشنیدید و

بعد چند نفر رو جلوی بانک در حالی که کیسه های مشکی بزرگی تو دست دارن میدیدید چه

فکری میکردید ؟ سرقت ازبانک !  پلیسه هنوز منو که تو جوب افتاده بودم ندیده بود و

از بس بچه ها به من اشاره میکردن و میخندیدن برگشت به طرف من و قسم میخورم اگه منو

ندیده بود همونجوری سینه خیز تو جوب میرفتم و فرار میکردم . ولی پلیس برگشت به طرف

 من و من مثل فیلمهای کماندویی که یهو طرف از زیر برگها در میاد از تو جوب در اومدم

و شانس اوردم که پلیسهای محترم که حسابی هم جا خورده بودن بهم شلیک نکردن !

حالا دیگه صدای خنده دوستام بلند تر شده بود و به خاطر صدای آژیر هم همه همسایه ها

بیدار شده بودن و اومندن تو کوچه و خلاصه ما به خاطر چند تا کیسه زباله رسوای عالم شده

 بودیم. پلیسها گفتن داشتید چه کار میکردید؟ که یکی از دوستام که خیلی هم خونواده

خرپولی داره با مظلومیت تمام گفت ما دانشجو و فقیریم. شبا میام تو زباله های مردم

 میگردیم شاید چیزی برا خوردن پیدا کنیم و دوباره بچه ها از خنده ریسه رفتن. جناب سروان

گفت: معتادید ؟ دنبال سرنگ میگشتید !ای داد بیداد ! دیدم داریم الکی الکی سابقه دار میشیم ! شروع کردم به توضیح دادن ولی مگه بچه ها میگذاشتن یه دقیقه مثل آدم

 حرف بزنم ؟!  احساس میکردم پلیسها از دست ما دچار حالت عصبی بدی شدن و هر لحظه

منتظر بودم ما رو کنار همین دیوار تیر بارون کنن و به درجه رفیع شهادت نائل بشیم !و پلیسا

گفتن این کیسه ها رو رو زمین خالی کنید ببینیم چی توش هست ؟ که همون موقع صاحب

خونمون که خونه اش چند خونه اونطرف تر بود اومد و به دادمون رسید و بعدش هم پدر سارا

که سرهنگ بود چند تا آشنا پیدا کرد و ما طبق بند پ ( پارتی ) تبرئه شدیم.مردم هم کم کم

متفرق شدن و پسرا هم با هم خداحافظی کردن و به همدیگه گفتن : فردا ساعت ۵/۹ مغازه

رو باز میکنیم !من و دوستام یه نگاهی به همدیگه کردیم !

ساعت ۵/۹ ؟ و یه فکری مثل برق از ذهن همه ما گذشت و با خوشحالی همه زباله ها رو

بردیم درب مغازه اونها گذاشتیم .فردا صبح راس ساعت ۹ پیرمرد سوپور ملوس فحش بده با

بیل منتظر پسرا بود !

و هر چی پسرا قسم خوردن که کار این دخترا بوده باور نکرد و با بیل افتاد به جونشون.                                                            

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 15:21 توسط میریام |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من میریام هستم .سال 82 با بهترین شوهر دنیا مانی عزیزم زندگی مشترک و سرشار از عشقمون رو زیر یک سقف آغاز کردیم.خب حالا دیگه دوتا خونه داریم.یک خونه حقیقی و یک خونه مجازی وبلاگی. که قصد داریم بعضی از خاطرات و اتفاقات خونه حقیقی رو به خونه مجازی انتقال بدیم. امیدوارم لحظات خوشی را در خانه عشق ما سپری کنید.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته چهارم بهمن 1388

هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387



پیوندها

توت فرنگی عزیزم( من و شومل ناناسم )
سیرجونیا(سیرجونی عزیز
دختر وحشی
خدا عشق میهن
من و تو یکی شوریم
خانومی
برای تازه شدن هیچوقت دیر نیست
هرزه نوشتهای ذهن پسرک
ملکه راشل و خواهران ( SAM )
منم آن دختر آریایی ( مانلی عزیزم )
خواب خیس تنهایی
بیکران
اسمایلی8
اسمایلی7
اسمایلی6
اسمایلی 5
اسمایلی 4
اسمایلی 3
اسمایلی2
اسمایلی 1
همسفر من ..... ستاره
سرزمین پروانه ها ( میترای عزیزم )
بهااااااااااااااااااااااار
داستان زندگی پر فراز و نشیب من ( مرضیه عزیزم )
یه دختر زشت
یادگاری من (ساحل عزیز)
بهار 20
جدایی توافقی ( مجتبی عزیز )
سلبنیاز ( دختری از بهشت )
خونه من و عشقم (فندقی و بادوم عزیز )
نسیم عشق ( نیلوفر و مهدی عزیز
رویای بزرگ ( تینا و احسان عزیز
دنیای عاشقانه ( امید عزیز
سون بهار ( مونالیزای عزیزم
روزهای زندگی ( نازی عزیزم
آقاهه و خانمه
خاطرات مموشی و پیشی جونش
رایحه آشپزی ( افسانه جون
مشاوره و زندگی من و تو ( آسیه عزیزم
میترا و بهنام( دوستهای عزیزم
خانم آبان(سروناز عزیزم)
Fire Girl & Fire Boy(نیلوفر جون
سارا کوچولو
سیاهه های سپید( نوید و مهران عزیز
گل باقالی و خاطراتش ( آیسان عزیزم
يك دختر اميدوار ( رویا جون
لحظه لحظه خاطرات تا رسیدن ( آرام جان و سعید عزیز
شهرزاد بی شاهزاده (مهین جون
فندق
حس قشنگ زندگی ( لوسی منگولای عزیزم
ادبی تاریخی ( فرهاد عزیز
شکیبا ( محمد راد عزیز
الهه وصال
دنیای پاستیل و جوجو
همه چی با یه عشق زمینی شروع شد.......
عمریست که تنهایم و در تنهایی نیز تنهایم ( بهار عزیزم
می خواهم زندگیم را بسازم( خانم خونه
یاد ایام (ساسان عزیز
با تو
هلولای قشنگ من
هرگز برای دوست داشتن پایانی نیست...
من و بهانه زندگیم( ناناس خانم
عشق هرگز نمیمیرد (مرجان عزیزم
معلومات عمومی
زندگی شکلاتی ( سانای عزیزم
هفت شهر عشق ( بهار جون
تراوشات یک مغز خالی ( فاطمه جون
دلتنگی های من ( ستاره عزیزم
روزانه های من و اقای ع ( مانای عزیز
و اما شبانه ها ( فرهاد عزیز
عاشقانه های گل یاس
روزهای خوب بارونی (بهناز عزیزم
روزهای عسلی ( مینا جون
سرشت (شهلای عزیزم
زندگي به رنگ آسمون و دريا(خانم آسمونی عزیزم
خود فراموشان
زمستان آخر ( سامان عزیز
پرنسس تنها (تربچه قندی عزیزم
شالیزه
من مهربون(دوستت دارم
با من بساز( درگیر عزیز
هر آن چه مرا فرا گرفت(فروغ عزیزم
روزشمار زندگی(نسرین و علی
خاطره ها (الهام عزیزم
خاطرات یه دانشجوی صنایع
دختران خوشگل ایرونی(دلبر عزیز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


بهترین آهنگها را از ما بخواهید