|
+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388 11:51 توسط میریام
سلام دوستای خوبم.
بیشتر شماها در جریان اسباب کشی ما هستید. نتونستم بیام و مطلب جدید بنویسم. نظرات پر مهر و محبت شماها رو خوندم بیام و جواب محبتها و لطفت شما عزیزانم رو بدم.راستش خونه جدید ما خط تلفن ثابت نداره حالا شاید برا سال جدید ثبت نام کنن و بتونم دوباره پیش دوستای خوبم برگردم. من خیلی سرم شلوغه و نمیتونم برم کافی نت و اگه دقت کنید بیشترـ شبها می اومدم پای کامپیوتر. اما با اینکه خیلی ناراحتم یه عالمه دوست خیلی خیلی خوب پیدا کردم داشتید وسایل رو به منزل جدید میبره و کامپیوترم هم جزو آخرین وسایلی هستش که تو این خونه مونده و احتمالآ من رو هم با همین صندلی بر میداره میبره ! میخواستم همین جا اسم تک تک دوستای خوبم رو ببرم تشکر کنم ولی ماشاالله اینقدر تعداد شما خوبان زیاده که میترسم اسم یکیتون از قلم بیفته و شرمنده بشم. ( بگو به جای اینکه اینقدر حرف میزدی اسم ماها رو میبردی و تشکر میکردی بهتر بود باری به هر جهت دارید بی میریام میشید ! اما هر طور شده اینقدر خودمو زمین میزنم خوندید که میریام جلو اداره مخابرات دست به یک عملیات انتحاری زد ! یا خودش رو به آتش کشید ! خلاصه اعتیاد اونم از نوع اینترنتی بد دردی هستش. پیشاپیش سال جدید رو به همه شما دوستای گلم تبریک عرض میکنم صمیم قلب آرزو میکنم که سال جدید سالی سرشار از آرامش لبخند و شادی خیلی ناراحتم مبارک بگذارم ولی از همین جا به همتون میگم سال نو مبارک دوستای بسیار بسیار عزیزم. که دلشون میخواسته بچه دار بشن خدا یه نی نی خوشگل و سالم بهشون بده اونهایی که همدیگه رو دوست داشتن مشکلاتشون حل بشه و به هم برسن که به هم رسیدن ولی اختلاف دارن اما من هر طور شده برمیگردم و نمیگذارم از دستم راحت بشید ! لطفآ از دوری من غصه نخورید + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 12:24 توسط میریام |
وقتی دانشجو بودم با پنج تا از دخترهای دانشجو که خیلی هم با هم صمیمی بودیم تو یه
خونه دانشجویی زندگی میکردم.شبها با هم میرفتیم مینشستیم تو تراس و چایی و میوه میخوردیم و تا صبح حرف میزدیم. پسر خوش تیپ و تحصیلکرده فروشی بزنن یه پیتزا فروشی جلو خونه ما افتتاح کردن آسایش ما مختل شد چون نور تابلوی مغازه میفتاد تو تراس ـ ما دیگه نمیتونستیم مثل قبل راحت تو تراس بشینیم و مسخره بازی در بیاریم.یه شب که با بچه ها تو تراس نشسته بودیم پیک موتوری پیتزا فروشی که اونم پسر خوشتیپی بود با دوستش که پشت سرش نشسته بود از پایین خونه ما رد میشدن ـ چون ما رو تو تراس دیدن پایین خونه ما یه توقفی کردن و داشتن بالا رو نگاه میکردن عصبانی شدیم و من لیوان چاییم رو برداشتم و رو سراونا خالی کرد م! صداش تا دوتا خیابون بالاتر رفت ! البته چاییش داغ نبود ولی اصلآ فکر نمیکردیم از این ارتفاع نشونه گیریم درست باشه و چایی بریزه رو سرشون. اونا به ما تذکر میدادن هم ما به اونا میگفتیم چشم دیدن همدیگه رو نداشتیم. رعایت نمیکردن و گاهی زباله هامون تو خونه انباشته میشد و ۱۰ تا کیسه بزرگ زباله تو خونه میموند و بو میگرفت !و یه شب که ما زباله ها رو گذاشتیم در خونه صبح سوپور محترم شهرداری که یک پیر مرد ملوس غر غرو دوست داشتنی و فحش بده بود ـ دهنش در اومد به ما گفت که آخه شما چجوری با این همه زباله تو خونه زندگی میکنید. من چه گناهی کردم که باید بوی این زباله ها رو تحمل کنم و البته راست هم میگفت. خلاصه اینقدر داد و بیداد کرد که همه جمع شده بودن و پسرهای پیتزا فروشی هم تا میتونستن به ما خندیدن ! خونه ولی چه کنیم که حجم درسها و البته شیطنتهای ما نمیگذاشت یادمون به برنامه نظافت بیفته و یه شب که همه با هم داشتیم خونه رو تمیز میکردیم بیداد ! نمیدونستیم چه کارشون کنیم. ساعت ۱۲ شب بود و پیتزا فروشی تعطیل شد و ما تصمیم گرفتیم زباله ها رو در خونه همسایه ها تقسیم کنیم و در هر خونه یه کیسه بگذاریم تا صبح سوپور محترم دوباره آبروی ما رو نبره ! ولی وقتی کارمون تموم شد و تمام زباله ها رو از این سر کوچه تا اون سر کوچه تقسیم کردیم و کلی هم میخندیددیم و ذوق میکردیم و همدیگه رو تشویق میکردیم زمزمه هایی به گوش رسید. خوب که دقت کردیم دیدیم که آقایون پسر کارکنان پیتزا فروشی جلو درب مغازشون ایستادن و با تعجب ما رو که با بلوز و شلوار مشغول تقسیم زباله بودیم نگاه میکنن ! آخ ! مارو بگی ! رفتیم مانتو پوشیدیم و مثل آدمای گوز کنده همه زباله ها رو جمع کردیم تو خونه ! ولی اونا از تعجب همونجوری بهت زده اونجا مونده بودن و بعدش هم صدای خنده هاشون شنیده میشد که به همدیگه میگفتن: اینا دیگه کین ؟! مشغول جمع آوری زباله ها بودیم که از بس خوش شانس بودیم باد تندی وزید و درب خونه بسته شد لحظه که با همون کیسه ها مثل آدمهای بهت زده روبروی درب ایستاده بودیم و انگار فکر میکردیم ممکنه درب دلش بسوزه و خود به خود باز بشه ! بعد از چند ثانیه به همدیگه یه نگاهی گردیم و از زور ناراحتی و در موندگی زدیم زیر خنده. آخه ساعت ۵/۱۲ شب باید چکار میکردیم ؟ یکی از دوستام که اسمش سارا بود و خیلی هم اعتماد به نفس داشت به پسرا گفت : به جای اینکه مثل میمون به ما بخندید تراس وارد خونه بشید و درب رو برامون باز کنید ! و یکی از پسرای پیتزافروشی که مسئولشون بود اومد جلو و گفت اگه بابت بلاهایی که تو این مدت سر ما آوردین ازمون معذرت خواهی کنید ؟؟؟ تو که منو مردی ! نمیدونستیم !نخواستیم بابا ! مرد هم مردای قدیم ! و همه چیز رو تقصیر اینا میدونستیم گفتیم امکان نداره دستهاشون قلاب بگیرن تا من برم بالا و از تراس وارد خونه بشم. بچه ها قلاب گرفتن ولی توروخدا کجا دیدین که دخترا اینجور کارها رو درست انجام بدن؟ کفشهام رو در اوردم و پاهام رو گذاشتم کف دست بچه ها و خودم رو کشیدم بالا و بعد روی کتفهاشون ایستادم و موفق شدم نرده فلزی تراس رو با دست بگیرم . حالا باید بچه ها با دستهاشون کف پاهای منو به بالا هل میدادن تا بتونم خودم رو بالا بکشم و وارد تراس بشم همون موقع دو تا از آقایون پیتزا فروش که خیلی به دو تا از هم اتاقی های ما علاقه داشتند اومدن جلو و گفتن : میشه شماره شما رو داشته باشیم فداکارمن هم منو رو هوا ول کردن و با ناز مشغول درست کردن روسریهاشون شدن ! نمیتونستم حرفم رو کامل بزنم و داشت مقاومتم تموم میشد که پسرا با عجله از تو مغازه یه چهار پایه آوردن ولی قبل از اینکه چهار پایه رو به من برسونن من که در هوا معلق بود محکم با جفت پاهام خورم توی درب بانکی که پایین خونه ما بود و و بعدش هم افتادم روی زمین و دراز کش افتادم تو جوبی که جلوی منزلمون بود ! به صدا در اومد! اونم چه صدایی !یک خیابون بالاتر هم یه پاسگاه بود و به محض در اومدن صدای آژیر بانک فورآ یه ماشین گشت نیروی انتظامی سر رسید ! دوستام هم دیگه داشتن از شدت خنده سکته میکردن که دو تا پلیس از ماشین پیاده شدن و گفتن : ایست ! دستا بالا ! بعد چند نفر رو جلوی بانک در حالی که کیسه های مشکی بزرگی تو دست دارن میدیدید چه فکری میکردید ؟ سرقت ازبانک ! از بس بچه ها به من اشاره میکردن و میخندیدن برگشت به طرف من و قسم میخورم اگه منو ندیده بود همونجوری سینه خیز تو جوب میرفتم و فرار میکردم . ولی پلیس برگشت به طرف من و من مثل فیلمهای کماندویی که یهو طرف از زیر برگها در میاد از تو جوب در اومدم حالا دیگه صدای خنده دوستام بلند تر شده بود و به خاطر صدای آژیر هم همه همسایه ها بیدار شده بودن و اومندن تو کوچه و خلاصه ما به خاطر چند تا کیسه زباله رسوای عالم شده بودیم. پلیسها گفتن داشتید چه کار میکردید؟ که یکی از دوستام که خیلی هم خونواده خرپولی داره با مظلومیت تمام گفت ما دانشجو و فقیریم. شبا میام تو زباله های مردم میگردیم شاید چیزی برا خوردن پیدا کنیم و دوباره بچه ها از خنده ریسه رفتن. جناب سروان گفت: معتادید ؟ دنبال سرنگ میگشتید !ای داد بیداد ! دیدم داریم الکی الکی سابقه دار میشیم ! حرف بزنم ؟! احساس میکردم پلیسها از دست ما دچار حالت عصبی بدی شدن و هر لحظه منتظر بودم ما رو کنار همین دیوار تیر بارون کنن و به درجه رفیع شهادت نائل بشیم !و پلیسا گفتن این کیسه ها رو رو زمین خالی کنید ببینیم چی توش هست ؟ که همون موقع صاحب خونمون که خونه اش چند خونه اونطرف تر بود اومد و به دادمون رسید و بعدش هم پدر سارا که سرهنگ بود چند تا آشنا پیدا کرد و ما طبق بند پ ( پارتی ) تبرئه شدیم.مردم هم کم کم متفرق شدن و پسرا هم با هم خداحافظی کردن و به همدیگه گفتن : فردا ساعت ۵/۹ مغازه رو باز میکنیم !من و دوستام یه نگاهی به همدیگه کردیم ! ساعت ۵/۹ ؟ و یه فکری مثل برق از ذهن همه ما گذشت و با خوشحالی همه زباله ها رو بردیم درب مغازه اونها گذاشتیم .فردا صبح راس ساعت ۹ پیرمرد سوپور ملوس فحش بده با بیل منتظر پسرا بود ! و هر چی پسرا قسم خوردن که کار این دخترا بوده باور نکرد و با بیل افتاد به جونشون. + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 15:21 توسط میریام |
|